تبلیغات
میهن فان - مطالب داستان طنز
منوی اصلی
میهن فان
داستان کوتاه,داستان عاشقانه,داستان آموزنده,داستان خنده دار,مطالب طنز,جوک,اس ام اس,شعر طنز
  • محمد محمدی یکشنبه 26 شهریور 1396 09:02 ق.ظ نظرات ()

    داستان هندی خنده دار به روایت تصویر برای مشاهده تصویر به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

    hendi

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 26 شهریور 1396 08:58 ق.ظ نظرات ()


    داستان طنز

    مردی به خانه اش  تماس گرفت و به همسرش  گفت : عزیزم از من خواسته شده که با رئیس و چندنفر از همکاران برای ماهیگیری به کانادا برویم. ما برای یک هفته آنجا خواهیم بود. این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن. اس ام اس جدید و جوک خنده دار در جوک فور یو

    ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ؛ راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار.
    زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما به خاطر اینکه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد. هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب و مرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟ مرد گفت : بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا ، چندتایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم. اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟
    جواب زن خیلی جالب بود !!!
    زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

    داستان های طنز جدید در جوک فور یو

    یه نفر  میره به یه بیمارستان روانی برای بازدید ؛ اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته و هر چند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و زیر لب میگه : لیلا … لیلا … لیلا …
    مرد میپرسه : این آدم چشه ؟
    میگن : یه دختری رو میخواسته به اسم لیلا که بهش ندادن ، اینم به این روز افتاده !
    مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن و مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه با خشم فریاد میزنه : لیلا … لیلا … لیلا …
    بازدید کننده با تعجب میپرسه : این یکی دیگه چشه ؟
    میگن : اون دختری رو که به اون یکی نداده بودن ، دادن به این !!!

    .
    منبع:smskhor

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 26 شهریور 1396 08:56 ق.ظ نظرات ()

    نذر ملا

    ملا الاغش را گم کرده بود نذر کرد اگر آنرا بیابد ده دینار صرف امامزاده محل کند اتفاقا پس از چند دقیقه الاغ پیدا شد. ملا به امامزاده رفته گفت چون معلوم شد نذرت خیلی گیراست نذر می کنم اگر صد دینار پول مفت امروز به من برسانی ده دینار نذر اولی را با ده دینار دیگر از عین آن پول آورده برایت خرج می کنم.

     

    ملانصرالدین

     

    دم الاغ

    ملا الاغ خود را برای فروش به بازار برد. در بین راه الاغ به منجلابی فرو رفته دم او کثیف شد ملا با خود فکر کرد که الاغ را با این دم کثیف شاید نخرند لذا دم او را بریده به خورجین گذاشت. شخصی مشتری الاغ شد ولی همین که دید دم ندارد گفت الاغ بی دم فایده ندارد و ملا به عجله گفت شما معامله را قطع نکنید از بابت دم خاطرتان جمع باشد که در خورجین است.

    آتش در زمستان

    ملا در پیری به فکر گرفتن زن تازه افتاده بود یکی از دوستان ملامتش کرد که حالا وقتی است که به فکر آخرت باشی زن تازه گرفتن چه مناسبت دارد؟. ملا گفت بیچاره در زمستان احتیاج به آتش بیشتر از سایر فصول است.

    غیب گو

     

    داستان ملانصرالدین

     

    روزی ملا روی شاخه درختی ایستاده و به بریدن آن شاخه مشغول بود. شخصی فریاد زد : احمق چه می کنی الآن شاخه می شکند و برزمین می افتی اتفاقا در این موقع شاخه شکست و ملا با شدت به زمین خورد ولی بدون اینکه اعتنایی به کوفتگی بدن و سرش بکند برخاسته یقه آن مرد را گرفته گفت: معلوم می شود که تو از عالم غیب خبر داری پس باید بگوبی من کی خواهم مرد.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی یکشنبه 26 شهریور 1396 08:55 ق.ظ نظرات ()

    عرق سیاه پوست

    ملا غلام سیاهی داشت به نام حماد ، روزی لباسی نو پوشیده بود و می خواست به یکی از دوستانش نامه بنویسد.چند قطره مرکب به لباسش چکید. چون به خانه رفت زنش شروع به داد و فریاد کرد که تو عرضه ی لباس نو پوشیدن نداری… ! ملا گفت : ای زن خوب بود قبلا سبب را می فهمیدی و بعد با من دعوا می نمودی. پرسید: سبب سیاه شدن لباست چه بوده ؟ گفت : امروز به ملاحظه ی عید ، حماد خواست دست مرا ببوسد صورتش عق کرده بود قطرات عرق او به لباسم چکیده سیاه شد.

    قرض ملا

    الاغ ملا خیلی ضعیف شده بود. گفتند: چرا به حیوان جو نمی دهی ؟ گفت: هر شب مرتب دو من جو جیره دارد گفتند پس چرا اینقدر ضعیف شده گفت جیره یک ماهش را از من طلب دارد.

    تگرگ

    در فصل بهار ملا در بیابان در حال شخم زدن بود.تگرگ درشتی باریدن گرفته سر ملا را که کچل و برهنه بود شکست. ملا به تعجیل رفته کلنگش را برداشته رو به آسمان نکاه داشته. گفت: اگر مردی سر این کلگ را بشکن والا شکستن سر من که کاری ندارد!

    هوش پسر

    روز پسر ملا برای شخصی بادمجان را چنین توصیف می کرد که بچه گاو چشم باز نکرده است. ملا که در مجلس حاضربود گفت خیال نکنید که پسر من این موضوع را از من یاد گرفته باشد بلکه فقط به هوش و فراست خودش این تحقیق را نموده است

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7